|
۱)بهاران
فریاد زدم با طلوع خورشید در بهاری نورس راستی راز هستی چیست درخت!؟ شاخه هایش با نسیم رقصیدند شکوفه ای رویید؟ یا او به من خندید ۲)تابستان می سوختم از خود نمایی خورشید امان از تابستان جوجه ها هم اواز من بودند درخت هم آواز گنجشگ زیر سایه اش خزیدم میوه ای انداخت فهمیدم درخت عاطفه دارد ۳)خزان سوت گنجشک ها در غم غروب پاییز نوحه مرگ مادر بزرگ بود دلم در سوگ بود ناگاه ... شانه ام را نوازش کرد با برگ هایش باور کن ... درخت قلبش دریاست ۴) زمستان سوز و سرماست زمستان است و برف می بارد اما ... خانه ام گرم است راستی راز هستی را می دانم هنوز شاعرم و هنوز وهژه ها حقیرند ای بی نهایت در آتش
آخرین شعر هایم را در کتاب جدیدم با عنوان " انقراض شعر " بخوانید
می رویم کورمال کورمال
روی پیاده رو گردی خاکستری پاشیده به پیشواز ماه رفته آسمان در نبود خورشید نشسته ام به ترنم باران تو ... نیمه ی من روی دیوار می نگری گریان به لامبادای چادر سپیدت در دستان هوس انگیز باد برگ های زرد اتهام فرو می افتند در پیاده رو بر پیشانی مشبک ات اما ... بی خیال رفیق سوت بزن با آواز گنجشک ها مرد ها قرن هاست فا حشه اند
اسب سرکش آرزو ها
بر دشت سپید کا غذ می تاخت شعر هایم در سفر ابدیت در کلبه ای در دل جنگل باکره از چشمه جوشان شبنم می نوشم با پرندگان در قلل تخیل پرواز می کنم اما نه... اینان رویا بافان فسیلان است محفلیان سایه به رقص خورشید می خوانم مشعل خونین در دل دریای نفت خاموش می گردانم اما نه ... اینان آرمان قهرمان در زندان زمان است مرگ را آرزومندم شام آخر رویاها فجر سکوت همهمه ی جهان اما نه ... مرگ رنگ می بازد در میعاد گاهمان پشت دیوار جهان آغوشی رو به دریا چشم گشوده تا از آمیزشمان حقیقت جاویدان به طلوع بنشیند
با سیمای زرد و نارنجی شان
یادگاه اسارتی سبزند برگ های پاییزی
شمارش معکوس
لالایی شب تب دار من است کی می گشاید !؟ قفل سفید زندان را نهنگ دریا خوار
ستاره های حجیم سرگردان
یگانه نقش آفرینان پانتومیم تاریکی اند پرده شب ضخیم و دست نسیم ناتوان از کنار زدن آسمان بی تاب من شرق بی تاب خورشید غرب سیاه مست پیمانه نور غرق شعرم خورشید غرق دریا امواج برگه های شعر را به ساحل می برند ذره ذره های نور را به هم آِغوشی من و خورشید می نگرند ماسه های گریان
عروس سال های سوگ
برای صبح سعادت ساز به پیکار ماه رفته ام اما ... نگاهت شعله شمعی است پیله تنهایی ام را نسوزان لباس های زندان قرن هاست ... کبوتر تنم را به جرم پرواز به بند کشیده اند به فکر رخت دامادی نخواب مردی پر دردم دیوارهای بندم با نبود پنجره بوی نم گرفته برو ... برو که دست پینه بسته ام تابوهایت را می شکند ناله ی نسلی نفرینی ام در بن بستی باریک و تاریک گریبان یزدان را چسبیده ام
اسبی که ترسیده
شیهه می کشد در خوابم وقفه می افتد کوکو کوکو می نالد مرغ وبال زمان ذره ذره کافور می بارد از کاسه لبریز آسمان شب از نیمه گذشته گرگان آهنین از شکار برگشته اند باد کفن به دست در میان زندان های عمودی در حال گشت است مرگ لگام اسبش را گشوده میان تابوت خیابان جسدی افتاده مرثیه ی کلاغ ها مژده شوم کفتار هاست بخواب خورشید شهر مرده دیدن ندارد
جزیره بکر آرزو هایم
آغوش تپه هایت مرغ دریا یی دلم را می خواند تا با طلوع بوسه به نغمه بنشیند در گیسوان نخل هایت اما ... دیگر آن بستر حریر پریان نیستم باد شرجی شهوت زا گرداب زخم هایم را به زوزه می اندازد تن عریانت را کوسه تن من غرق خون می سازد جزر و مدی سهمگین به یغما برده گنجینه هایم برای ساحل خوشبختی ات جز صدف های پوچ و لاشه نهنگی امواجم ارمغانی ندارند رها کن شور آب تاریکی را
خورشید را
میان دالان گلخانه گم کرده ام جهانی سبز آویزان از نوک بینی ام از تب یونجه به هذیان افتاده ام کد خدا بر پالانم نعش شعر را می گذارد
ناله نخستین زندگی
سخن آخرین من بود از زندان زهدان در زیر تیغ چشم به راه بودم برای فرشته ای جلاد با ماموریتی به شماره شناسنامه ام خورشید می شتافت پرده شب را می شکافت تا بزند زیر صندلی زیر بند ناف من در غروبی پر درد با سوز ساز دهنی باد جنازه ای آویزان همچون آونگی از چنگال زمان
به پیکار روز می روم
آن روی سکه شب در دست آینه دارم در سر دامی برای خورشید لشگرم سایه ای ست در دست عروسکی دارد در سر رویای گل های آن سوی دیوار حا لا همه شب روح عروسکی که خود کشی کرده با تکه تکه های آینه ای شکست خورده از لا به لای صف سایه ها بای بای می کند با من که تن داده ام به سایه ای تن داده به دیوار
سه در چهار زندگی
شب و شراب و شعر برمودای بارانی ام در دریای بیهودگی شب از نیمه گذشته شراب به انتهای خط شعر به گل نشسته به ساحل می روم رد پای لاکپشت ها میان همهمه ی ماسه ها گم شده در صدف های آکواریومی دیگر ... نه مرواریدی هست برای پرده شب شکافتن نه ندایی هست برای دل باختن برایم لالایی بخوان دریا آغوشت گهواره من است
با غرش کلاشینکف
زیر تک زیتون تکیده پشت به پشت خشاب های خالی شده به ماه پهلو زده وکسوف می سازند تاریکی چتر مرگ می گشاید ترس به آینه پناه می برد لبان اناری خود را می بوسد اثرش جسد خون آلود من است در شبی که در توهم آینه فر رفته
قلم سرکش پدرم
طرحی خونین رقم زد بر پوست پاره کاندوم
چشم قندیل بسته ام
مرگ را از آن طرف بخوان آغوشش گرم است
طرح بادبادکم
رویای پرواز دارد اما... پای مداد رنگی ها به لب بوم رسیده
در پیچ دیروز
پا های ما پیچ خورد تا خواب زمستانی کوچه آشفته از کابوس بن بست شود
فاحشه نیست
از او کام می گیرند هنوز می زاید فرزندان کوروش را
با فشار دکمه
لبخند می زند سر پارچه ای را پر می کنند کاه گلویم را می سوزاند دلتنگم برای سر بریده ام |
About![]()
دریا دلم
آذر 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 Links
تبلیغ رایگان وبلاگها |