تبليغاتX
ادبي

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی























Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


ادبي

فرهنگی و اجتماعی

۱)بهاران

فریاد زدم

 با طلوع خورشید

در بهاری نورس

راستی راز هستی چیست درخت!؟

شاخه هایش با نسیم رقصیدند

شکوفه ای رویید؟

 یا او به من خندید

 

 

۲)تابستان

 

می سوختم از خود نمایی خورشید

امان از تابستان

جوجه ها هم اواز من بودند

درخت هم آواز گنجشگ

زیر سایه اش خزیدم

میوه ای انداخت

فهمیدم درخت عاطفه دارد

 

 

۳)خزان

 

سوت گنجشک ها

 در غم غروب پاییز

نوحه مرگ مادر بزرگ بود

دلم در سوگ بود

ناگاه ...

شانه ام را نوازش کرد

با برگ هایش

باور کن ... درخت قلبش دریاست

 

 

۴) زمستان

 

سوز و سرماست

زمستان است و برف می بارد

اما ... خانه ام گرم است

راستی راز هستی را می دانم

هنوز شاعرم

و هنوز وهژه ها حقیرند

ای بی نهایت در آتش

+نوشته شده در 87/10/29ساعت16:27توسط بابک م. بوژاک | |

آخرین شعر هایم را در کتاب جدیدم با عنوان " انقراض شعر " بخوانید

+نوشته شده در 87/09/23ساعت12:31توسط بابک م. بوژاک | |

می رویم کورمال کورمال

روی پیاده رو

گردی خاکستری پاشیده

به پیشواز ماه رفته آسمان

در نبود خورشید

نشسته ام به ترنم باران

تو ...

نیمه ی من روی دیوار

می نگری گریان

به لامبادای چادر سپیدت

در دستان هوس انگیز باد

برگ های زرد اتهام

فرو می افتند در پیاده رو

بر پیشانی مشبک ات

اما ...

 بی خیال رفیق

سوت بزن با آواز گنجشک ها

مرد ها قرن هاست فا حشه اند

+نوشته شده در 87/07/29ساعت15:22توسط بابک م. بوژاک | |

اسب سرکش آرزو ها

بر دشت سپید کا غذ می تاخت

شعر هایم در سفر ابدیت

در کلبه ای

در دل جنگل باکره

از چشمه جوشان شبنم می نوشم

با پرندگان

در قلل تخیل پرواز می کنم 

اما نه...

اینان رویا بافان فسیلان است 

محفلیان سایه

به رقص خورشید می خوانم

مشعل خونین

در دل دریای نفت 

خاموش می گردانم

اما نه ...

اینان آرمان قهرمان در زندان زمان است

مرگ را آرزومندم

شام آخر رویاها

فجر سکوت همهمه ی جهان

اما نه ...

مرگ رنگ می بازد در میعاد گاهمان

پشت دیوار جهان

آغوشی رو به دریا چشم گشوده

تا از آمیزشمان

حقیقت جاویدان

به طلوع بنشیند

+نوشته شده در 87/07/29ساعت15:16توسط بابک م. بوژاک | |

با سیمای زرد و نارنجی شان

یادگاه اسارتی سبزند

برگ های پاییزی

+نوشته شده در 87/07/29ساعت15:2توسط بابک م. بوژاک | |

شمارش معکوس

لالایی شب تب دار من است

کی می گشاید !؟

قفل سفید زندان را

نهنگ دریا خوار

+نوشته شده در 87/07/29ساعت15:0توسط بابک م. بوژاک | |

ستاره های حجیم سرگردان

یگانه نقش آفرینان پانتومیم تاریکی اند

پرده شب ضخیم

و دست نسیم ناتوان از کنار زدن

آسمان بی تاب من

شرق بی تاب خورشید

غرب سیاه مست پیمانه نور

غرق شعرم

خورشید غرق دریا

امواج برگه های شعر را به ساحل می برند

ذره ذره های نور را

به هم آِغوشی من و خورشید می نگرند

ماسه های گریان

 

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:59توسط بابک م. بوژاک | |

عروس سال های سوگ

برای صبح سعادت ساز

به پیکار ماه رفته ام

اما ...

نگاهت شعله شمعی است

پیله تنهایی ام را نسوزان

لباس های زندان

قرن هاست ...

کبوتر تنم را

به جرم پرواز

به بند کشیده اند

به فکر رخت دامادی نخواب

مردی پر دردم

دیوارهای بندم

با نبود پنجره

بوی نم گرفته

برو ...

برو که دست پینه بسته ام

تابوهایت را می شکند

ناله ی نسلی نفرینی ام

در بن بستی باریک و تاریک

گریبان یزدان را چسبیده ام

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:54توسط بابک م. بوژاک | |

اسبی که ترسیده

شیهه می کشد

در خوابم وقفه می افتد

کوکو  کوکو

می نالد مرغ وبال زمان

ذره ذره

کافور می بارد

از کاسه لبریز آسمان

شب از نیمه گذشته

گرگان آهنین از شکار برگشته اند

باد کفن به دست

در میان زندان های عمودی

در حال گشت است

مرگ لگام اسبش را گشوده

میان تابوت خیابان

جسدی افتاده

مرثیه ی کلاغ ها

مژده شوم کفتار هاست

بخواب خورشید

شهر مرده دیدن ندارد

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:46توسط بابک م. بوژاک | |

جزیره بکر آرزو هایم

آغوش تپه هایت

مرغ دریا یی دلم را می خواند

تا با طلوع بوسه

 به نغمه بنشیند

در گیسوان نخل هایت 

اما ...

دیگر آن

بستر حریر پریان نیستم

باد شرجی شهوت زا

گرداب زخم هایم را

به زوزه می اندازد

تن عریانت را

کوسه تن من 

غرق خون می سازد

جزر و مدی سهمگین به یغما برده گنجینه هایم

برای ساحل خوشبختی ات

جز صدف های پوچ و لاشه نهنگی

امواجم ارمغانی ندارند

رها کن

شور آب تاریکی را

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:39توسط بابک م. بوژاک | |

خورشید را

میان دالان گلخانه گم کرده ام

جهانی سبز

آویزان از نوک بینی ام

از تب یونجه

به هذیان افتاده ام

کد خدا بر پالانم

نعش شعر را می گذارد

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:31توسط بابک م. بوژاک | |

ناله نخستین زندگی

سخن آخرین من بود

از زندان زهدان

در زیر تیغ

چشم به راه بودم

برای فرشته ای جلاد

با ماموریتی به شماره شناسنامه ام

خورشید می شتافت

پرده شب را می شکافت

تا بزند زیر صندلی

زیر بند ناف من

در غروبی پر درد

با سوز ساز دهنی باد

جنازه ای آویزان

همچون آونگی

از چنگال زمان

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:28توسط بابک م. بوژاک | |

به پیکار روز می روم

آن روی سکه شب

در دست آینه دارم

در سر دامی برای خورشید

لشگرم سایه ای ست

در دست عروسکی دارد

در سر رویای گل های آن سوی دیوار

حا لا همه شب

روح عروسکی که خود کشی کرده

با تکه تکه های آینه ای شکست خورده

از لا به لای صف سایه ها

بای بای می کند

با من که تن داده ام

به سایه ای تن داده به دیوار

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:23توسط بابک م. بوژاک | |

سه در چهار زندگی

شب و شراب و شعر

برمودای بارانی ام

در دریای بیهودگی

شب از نیمه گذشته

شراب به انتهای خط

شعر به گل نشسته

به ساحل می روم

رد پای لاکپشت ها

میان همهمه ی ماسه ها گم شده

در صدف های آکواریومی

دیگر ...

نه مرواریدی هست

برای پرده شب شکافتن

نه ندایی هست

برای دل باختن

برایم لالایی بخوان دریا

آغوشت گهواره من است

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:16توسط بابک م. بوژاک | |

با غرش کلاشینکف

زیر تک زیتون تکیده

پشت به پشت

خشاب های خالی شده

به ماه پهلو زده

وکسوف می سازند

تاریکی چتر مرگ می گشاید

ترس به آینه پناه می برد

لبان اناری خود را می بوسد

اثرش جسد خون آلود من است

در شبی که

در توهم آینه فر رفته

+نوشته شده در 87/07/29ساعت14:6توسط بابک م. بوژاک | |

قلم سرکش پدرم

طرحی خونین رقم زد

بر پوست پاره کاندوم

+نوشته شده در 87/07/21ساعت11:1توسط بابک م. بوژاک | |

چشم قندیل بسته ام

مرگ را از آن طرف بخوان

آغوشش گرم است

+نوشته شده در 87/07/21ساعت10:59توسط بابک م. بوژاک | |

طرح بادبادکم

رویای پرواز دارد

اما...

پای مداد رنگی ها

به لب بوم رسیده

+نوشته شده در 87/04/01ساعت11:44توسط بابک م. بوژاک | |

در پیچ دیروز

پا های ما پیچ خورد

 تا خواب زمستانی کوچه

آشفته از کابوس بن بست شود

 

 

+نوشته شده در 87/04/01ساعت11:42توسط بابک م. بوژاک | |

فاحشه نیست

 از او کام می گیرند

 هنوز می زاید

فرزندان کوروش را

+نوشته شده در 87/03/11ساعت16:37توسط بابک م. بوژاک | |

با فشار دکمه

 لبخند می زند

  سر پارچه ای را پر می کنند

کاه

 گلویم را می سوزاند

 دلتنگم برای سر بریده ام

+نوشته شده در 87/03/02ساعت20:57توسط بابک م. بوژاک | |

جسد له شده سوسک

روی بوم شب

پرتره انسان است

به قلم خیابان

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:23توسط بابک م. بوژاک | |

در شلاق زنی خورشید

برتن فرسوده تابستان

درخرابه ای باقی از باستان

پیت نفت را

 در باغ آرزوی مورجه ها خالی کرد

تا زمستان بی هنگام فرا رسد

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:21توسط بابک م. بوژاک | |

سرو باران ندیده ام

دستانت  سوخته

 

 

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:14توسط بابک م. بوژاک | |

نگاهم سردش شده

می سوزانمت

بت کاغذی ام

 

 

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:12توسط بابک م. بوژاک | |

سینه ات ابر باران زا

کویر کودکی ام را

سیراب کرده

 

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:11توسط بابک م. بوژاک | |

درپی رنگین کمانی

اما...

باران که نباریده

کودکی ام بر مزارم

گریان افتاده

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:8توسط بابک م. بوژاک | |

دو خط موازی

صدای سوت می آید  

میان همهمه ها

دود می شوم                                             

+نوشته شده در 87/03/02ساعت18:6توسط بابک م. بوژاک | |